ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
417
قصص الانبياء ( فارسى )
گفت برو و در استوار كن . غلام برفت و در استوار كرد . رسول بيامد و گفت يا ابا جهل مال اين مرد بده . و نام او ابو الحكم بود ، ليكن رسول صلوات اللّه عليه او را نام ابو جهل كرد . در سراى او آسيا سنگى بود بزرگ ، غلام را گفت مرا يارى ده تا اين سنگ را بر بام بريم و بر سر محمد زنيم . اگر مرا يارى كنى ترا آزاد كنم . چون او را يارى كرد آن سنگ را از جاى برداشت هفت اندام او بلرزه افتاد ، نيت كرد كه اگر بهتر شوم مال اين باز دهم . خداى تعالى آن لرزه ازو برداشت ، از آن عهد بازگشت . بر بام آمد حبشى را ديد ايستاده و شمشير كشيده گفت اگر مال اين مرد ندهى ميانت به دو نيم بزنم . بو جهل بترسيد . فرود آمد . و مال آن مرد بتمامت باز داد . و رسول بازگشت . چون خلق رسول را بديدند كه از خانه بو الحكم بازگشت . خلق گفتند كه ابو الحكم بدين محمّد درآمد . بعضى گفتند بياييد تا پيش از آنكه او بداند ، ما مسلمان شويم كه چون او بداند كه ما از پس او مسلمان شدهايم بر ما فخر كند . برخاستند و بسوى رسول آمدند تا مسلمان گردند . چون مىرفتند عبد اللّه بن الزبير ايشان را پيش آمد . گفت كجا مىشويد ؟ ايشان قصّه بگفتند . عبد اللّه گفت بارى نخست بنزديك ابو جهل شويد و ازو پرسيد . بازگشتند و بنزديك بو جهل آمدند ، و گفتند ما خبر يافتيم كه تو بدين محمد درآمدى . آن ملعون گفت هرگز آن روز مباد كه من ] b 402 [ چنين كنم . و ايشان را گفت اين محمد اختلاف افكند ميان دين ما بياييد تا بنزديك ابو طالب رويم و او را بگوييم تا محمّد را پند دهد كه مگر ازين گفتار بازگردد . بيامدند بنزديك ابو طالب و او را گفتند كه اين برادرزادهء خويش را بگوى تا اين دعوى كه مىكند و ازين سخن كه مىگويد ، بازگردد . ابو طالب كس